تبليغاتX
بگذر زمن ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم

بگذر زمن ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم

همپاي تيك تيك ثانيه هاي روزهاي كسالت بار...@@@@

          

 

 

             هک شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 20:46  توسط پژمان   | 

           هک شد

       تقدیم به عشقم

            2(no)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 20:34  توسط پژمان   | 

کریسمس پیشاپیش مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 21:32  توسط پژمان   | 

Christmas dream...

Christmas dream...

Christmas is the Cool of the year,
because it's a time for family and friends,
a time of sharing and caring,
Kissing & Holding
giving and forgiving.
It's a time of presents
with bright colored bows
with treasures beneath
that nobody knows.
But best of all,
it's a time to get cozy by the fire
and do all the dreaming
your heart desires.
Christmas Cheer...
I just wanted to send
you some Christmas cheer
and wish you a great Christmas
with lots of love
and wonderful surprises
I hope many Christmas angels
find their way to you and yours
this holiday season,
bringing you many reasons
to smile.
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 21:31  توسط پژمان   | 

به نام اونی که عشق رو بهت یاد داد

به نام اونی که عشق رو بهت یاد داد

اونی که می خواستم دلمو شکستو به پای عشق دیگه نشستو چشماشو رو آرزوها م بستو..............

اونی که میخواستم مثله اشک چکیدو تو طول راه باز یه کسی رو دیدو انگاربه آ رزوش رسیدو به خاطر هیچکس ازم جدا شد......

اونی که می خواستم دل ازم بریدو بین گلا یه گل تازه چیدو به اونی که دلش خواست انگار رسیدو با غمو غصه منو آشنا کرد.........

اونی که می خواستم منو برد بهشتو اسم منو رو سر درش نوشتو قضاوت قاضی سرنوشتوتو شهر رویا ها بهانه کردو منو رها کرد.........

اونی که میخواستم منو برد از یادو پیش اون که دلش می خواست رفتو زد زیر عشقش می گفت که یادش نمیادو مثله همه آدما بی وفا شد.........

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 20:54  توسط پژمان   | 

"و ما هنوز در خوابیم."

        "ما در رویای فرا رسیدن فرداییم و فردا نمی آید

       ما در رویای شکوه و افتخاری غوطه وریم که خود نمی خواهیمش.

       خواب روزی نو را می بینیم٬غافل از اینکه آن٬همین امروز است.

       ما رویگردان از رزمیم ٬آن دم که باید در آن قدم بگذاریم."

       "و ما همچنان در خوابیم."

       "ما ندا را می شنویم اما به آن وقعی نمی نهیم

       امید بر آینده بسته ایم٬آینده هم تنها نقشی است بر آب.

       در آرزوی خردی هستیم که همواره از آن سر باز می زنیم٬

       ظهور منجی را به نیایش ایستاده ایم٬حال آن که نجات خود دستان ماست."

       "و ما همچنان در خوابیم."

       "و ما همچنان در خوابیم .

       و همچنان در نیایشیم.

       و همچنان هراسانیم...."

       "و ما هنوز در خوابیم."

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 20:26  توسط پژمان   | 

كاش ميدانستي

كاش ميدانستي

 

چقدر چشم به راهت هستم

 

تا بياي و مرا

 

دست در دست نسيم

 

تو به مهماني فردا ببري

 

اي كه احساسم را تا فراسوي افق ميخواني

 

پس چرا تنگ بلورين مرا

 

از لب طاقچه ي مهر و وفا ميراني

 

 باز هم در تب مهتاب دگر ميسوزم

 

بي تو در تنهايي

 

كلبه اي ميسازم

 

باز دل ميبازم

 

شب شب مهتاب است

 

چشم مه در خواب است

 

ومن اينجا نگران

 

كه مبادا مهتاب

 

درد پنهان مرا با كس ديگر گويد

 

و من اينجا تنها اشك غم ميريزم

 

كاش ميدانستي

 

كاش

 

كه من دختر  گمشده ي پائيزم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 20:14  توسط پژمان   | 

برویم ودر گوشه بزرگی از تنهایی درونمان شمعی روشن کنیم ....

برویم ودر گوشه بزرگی از تنهایی درونمان شمعی روشن کنیم ....
 
 
 
و آسمان را به تماشا بنشینیم . و دستان خودمان رابگیریم وبه دشتهای
 
 
 
 آب که در بیکرانگی عالم از نور ماه میدرخشد،سفر کنیم.
 
 
 
آنگاه پاک و درخشان ازآبهای نور خورده
 
 
 
به بیرون اتاقمان بازگردیم وزندگی کنیم آنچنان که شایسته ماست .
 
 
 
آنجاست که خدا
 
 
 
رادر همه چیز خواهیم یافت ،(هر چند به اندازه خودمان آن را یافته ایم ) آنگاه عشق را
 
 
 
خواهیم یافت ، آنگاه زیستن را خواهیم دانست ، آنگاه خواهیم زیست ، شاید روزی با
 
 
 
آفتابی که از پشت پرده به زندگیمان می تابد گذشته را از یاد ببریم .
 
 
 
شاید روزی به واژه های آمده بخندیم ، شاید هم نه ، کسی چه می داند .
 
 
 
اگر ندانسته زندگی کنیم آن خواهد شد که روزمرگی می خواهد !! ... ای هم دردهای
 
 
 
عالم،ای همه اندوه های نهاد بشری و ای همه غمهای بزرگ ، بر من هجوم بیاورید
 
 
 
که شیرین ترین کلام در جان من  تمامت شماست .
 
 
 
من سهم گریستنم را در واژه ها ریختم و در اتاق بزرگ درونم در گوشه بزرگ تنهاییم ،
 
 
 
دشتها گریستم ، دریاها گریستم ، نه بر هجرانی ، که بر انسان گریستم .... چه
 
 
 
سرنوشت سحر انگیز وچه زیبایی عجیبی.
 
 
 
 واژه ها گذشتند ، واژه ها گذشتند آنچنان که ابرها آمدند ورفتند ، روزهاگذشتندو .....
 
 
 
 
امروز و فردامی آیند
 
 
 
 
                   تا بگذرند ، بی آنکه ما بتوانیم کاری بکنیم...!
     
 
 
 
 
               زندگی همواره آمده است  ما را دربر گرفته و آرام رفته است   
 
 
 
 

         
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 20:13  توسط پژمان   | 

زمانه غریبی ست و بیشتر از آن عجیب:):):):

زمانه غریبی ست و بیشتر از آن عجیب

 روح در حال فنا شدن است و جسم حرف اول را می زند

 امروز کودکی را دیدم که روحش بزرگتر از جسمش بود و

 دیروز مردی را دیدم که ....

 خسته ام ،

 گاهی از خودم هم خسته می شوم !

 گاهی به وضوح می بینم و احساس می کنم که روحم زیر پاهای جسمم در حال هلاک شدن است

 چشمان معصومش را می بینم و صدای خسته اش که به زمزمه ای بیشتر شبیه است را می شنوم

 حقیقت تلخی ست ولی مدتی ست که فقط شده ام جسم ،

 یک جسم متحرک  ...  از روحم خبری نیست !

 هر چقدر که در جستجویش بودم نیافتمش

 حال خوشی ندارم ،

هنوز هم نمی دانم تقصیر از من است یا ازجبر زمانه و یا ..

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 20:9  توسط پژمان   | 

سخن از ماندن نیست

سخن از ماندن نیست
من و تو رهگذریم
راه طولانی و پرپیچ و خم است
همه باید برویم تا افق های وسیع
تا آنجا که محبت پیداست .
ضربه به ضربه  قدم به قدم
ای مسافر راهی وجود ندارد .
راه با راه رفتن ساخته می شود .
اگر شما به پشت سرتان نگاهی بیاندازید
تمام چیزی که خواهید دید  علامت هایی از افرادی هستند
که روزی پاهایشان این راه را درنوردیده است .
ای مسافر  راهی وجود ندارد
راه با راه رفتن ساخته می شود .

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 20:7  توسط پژمان   | 

كاش مي شد اشك را تهديد كرد، مدت لبخند را تمديد كرد

كاش مي شد اشك را تهديد كرد، مدت لبخند را تمديد كرد

   كاش مي شد ميان لحظه ها، لحظه ديدار را نزديك كرد

   زندگي زيباست، نَه در رويا ...                                                         

   بوسه زيباست، نَه براي هوس ...

   پرنده زيباست، نَه براي قفس ...

   دوست داشتن زيباست، نَه براي لمس كردن،

 براي حس كردن     

   آري

   دوست داشتن زيباست، نَه براي لمس كردن بلكه براي حس كردن

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 15:25  توسط پژمان   | 

زیبا

 زیبا 

     من عشق را 
 
          به نام توآغاز کردم 

                  پس آغاز کن

                        از هر کجا که هستی
....


+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 15:12  توسط پژمان   | 

آن سوی پنجره ..!!

کاش لحظه های بودن برای من طولانی تر از لحظه های حسرت بودند ولی افسوس که بودن تو دقیقه ای بیشتر نبود

من هنوز حسرت با تو بودن را دارم ولی چقدر راحت مرا به خیال خودم رها کردی

کاش از نگاهم وجودم را میخواندی ولی افسوس چشمان من چند وقتیست از فرط تنهایی کور شده اند

پس چگونه بگویم از درد دلم

مگر تو تمام وجود من نبودی؟؟؟؟؟؟؟؟

پس چگو.نه مرا فراموش  کردی اخر من تو را هنوز از یاد نبرده ام شاید هنوز نگاه متن را که با حسرت به در مانده بتوانی از لابه لای خاشاک های کهنه پیدا کنی

شاید!!!!!!!!!!!!!!


+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 15:3  توسط پژمان   | 

می گویند روزی خواهد امد که می ایی و نوید ازادی می اوری

می گویند روزی خواهد امد که می ایی و نوید ازادی می اوری

ولی من تا ان روز فقط یک نگاه هستم خیلی وقت است منتظر تو هستم ولی هنوز حضوری از تو را احساس نمی کنم

میترسم که وقتی بیایی که دیگر من وجودی نداشته باشم و ان وقت حسرت تمام لحظه های تنهایی را بخوریم

کاش میدانستی چقدر برایم عزیزی!!!!!!!!!!!!!!!!!

ولی حیف که دیگر همه چیز به انتهای خود رسید میترسم از روزی که من را از یاد ببری

و ان لحظه یعنی مرگ احساس من.................

خیلی وقت است به تنهایی عادت کرده ام تنهایی شده همدم تمام لحظه های تنهاییم کاش میدانستی چقدر تنهایی زیباست

ولی همه من را به تمسخر میگیرند

چرا هیچ کس برای لحظه هایی که از دست داده ام گریه ای نمی کند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

ولی وجود من سراسر درد و غم است یک لحظه به نگاهم خیره شو

شاید عکس خودت را در هاله ای از ابهام در چشمانم ببینی

ولی..............................

این هاله ای که در چشمان من میبینی خیلی وقت است که صاحب خود را از دست داده و ان روزی بود که به تنهایی عادت کردم

تولد حضرت مسیح را به تمام شما دوستان تبریک میگویم 

مسیح امدنش را نوید داده کاش بیایی تا من یک لحظه فقط برای لحظه ای برایت بگویم از تومور قدیمی دلم خدایا کاش تنهایی را نمی افریدی ولی خدایا شکرت

چون تنهایی زیباترین چیز در روی این زمین است که بوی نفرت و انتقام تمام ان را پر کرده

مسیح بیا و دستان مهربان امام ما را هم در دست بگیر چون خیلی ها منتظر ظهور صاحب این لحظه های غم انگیز زندگی هستند

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 15:2  توسط پژمان   | 

چه میشد....

چه میشد گر دل آشفته من به شهر چشم توعادت نمی کرد؟ اگر باران بودم آنقدر می باریدم تادشتها و رودخانه ها را سیراب کنم اگر گل بودم شاخه ای از گل تقدیم وجودت  می کردم اگر اشک بودم به پایت می گریستم اگر محبت بودم آهنگ دوست داشتن را برایت میخواندم ولی افسوس که نه بارانم و نه گل ونه محبت ولی هر چه هستم دوستت دارم ...

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 14:49  توسط پژمان   | 

اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پاگذاشتی

 
اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پاگذاشتی

اما تاقایقی اومد از منو دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا

من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا........!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 14:46  توسط پژمان   | 

اینجا زمستان وجودم است !


اینجا زمستان وجودم است !

دیگر چه می خواهی بدانی نازنین من !

برف است و باران است

سرما میان کوچه پس کوچه های وجودم   ِ چون پاسبان ابلهی

تا صبح می گردد

و ماه

در قرص یخین اش در میان آسمان وجودم

تنها وحیران است .

گنجشک ها و سارها و غازها

کوچیده اند و رفته اند از شهر دلم !

حتی کلاغی هم نمی بینی میان راه

تنها درختان مانده اند و پیکر عریانشان در باد

و کاج ها با شبکلاه پنبه ای شان میان برف !

در میان قلبم

هر چند تنهایی

تاراج کرده برگ های شادمانی را

اما هنوز هم در میان شاخه های مانده از پاییز

مرغی که تنها مانده میخواند !!!!!!!

و در اجاقی که میان برف دود آلود می سوزد

گرمای پنهانی است

ودر کنار پنجره

روشن چراغی     ِ

گرچه با تردید

چشم انتظار

ناخوانده مهمانی است

چشم  انتظار مهربانیت و . . .

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 14:34  توسط پژمان   | 

من و تو

دو سال پیش . . .

شب غریبی بود   ِ    هر دو تنها      ِ    ساکت و مغموم .

خنده ام به نا گاه تلنگری شد برای شکستن سکوتمان !

تو از تنهایی و بی کسی   گفتی    ِ   من از . . .

از دوست داشتن ها و از مرگ گفتی . . .

ما تنها کسی بودیم که بی محبتی هایمان همدیگر را مهربانتر صبورتر از پیش می کرد .

تنها کسی بودی و هستی که دلم بهانه ات را می گیرد.

کاش می دانستی شنیدن صدایت     ِ   قلبم را به اندازه تمام ستاره های آسمان شادمان می کند   .

کاش می دانستی دیدن رویت مرا از دیدن ماه بی نیاز می کند   .

کاش می دانستی روزی که غرور هر دویمان شکست چه اشک ها ریختم .

کاش می دانستی . . .

می خواهم از انتهای قلبم نامت را صدا کنم      ِ    اما می دانم که تو صدایم را نخواهی شنید !

به خود بگو من کیستم  که تو را صدا می کنم و خلوت تنهایی را

در غربت معصومانه چشمانت جستجو می کنم . . .

کاش بار دیگر زمزمه می کردیم نام همدیگر را      ِ

چرا که شاید فردا مجالی برای زندگی نباشد ! بگذار برای آخرین بار تا می توانم دوستت داشته باشم .

هنوز سکوت حرف های نگفته ات را از یاد نبرده ام .

هنوز سردی آن صحنه وداع را فراموش نکرده ام  .   

اما هنوز هم دستهایت را بخاطر دارم . . .

هنوز هم صدایت را بخاطر دارم . . .

ای آشنایم      ِ   دلم برایت خیلی تنگ شده . . .

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 14:30  توسط پژمان   | 

نمی دانم هنوز هم حرف دلهایم را دنبال می کنی یا نه

نمی دانم هنوز هم حرف دلهایم را دنبال می کنی یا نه ؟اما من هنوز هم رد پاهایت را در خاطراتم دنبال می کنم و از همه آنها به تو

می رسم .

همیشه با خود می گفتم که نوشتن از تو   ِ   سهل ترین نوع نوشته است . مگر نه اینکه تو نیروی قلبم بودی و کلمات خوانای شعرم ؟اما

حال می فهمم که نوشتن از تو سخت ترین نوع نوشتن است   .  آن هم در شرایطی که نبودنت همه رشته های افکارم را پنبه کرده ا

ست !   قبلأ ها فکر می کردم که لحظه نوشتن از تو    ِ  همه واژه های زیبا در مغزم صف کشیده و یکدیگر را هل می دهند تا زودتر

به کاروان جملات برسند و از تو تعریف کنند . اما امشب کلمات که هیچ   ِ پای ذهن همیشه روانم هم بد جور می لنگد !

می خواهم از تو شکایتی بنویسم  تا حکایتی از همه حرفهای در گلو مانده و دردهای هیچ کس نخوانده ام باشد . اما هیچ لغتی به یاریم

نمی آید  . صادقانه بگویم     ِ  از تو دلتنگم . آنقدر که اگر همه توانم را در حجم حنجره ام بریزم و بلندترین فریادها را بر لب آورم   ِ باز

هم دلم باز نمی شود  . درست مثل گوش های تو که هرگز برای ششنیدن حرفهای من باز نشد  ! راستی که چقدر نامهربانی  ! ؟ ای کاش

کمی عدالت داشتی . ای کاش کمی تلاش برای ساختن داشتی . ای کاش کمی انصاف داشتی . ای کاش . . .

تو بگو که چقدر در دل ای کاش ها  بذر امید بکارم و محصول نا امیدی بر دارم   ؟  نمی دانم چرا با تو چنینم  ؟ با اینکه این اواخر از

خیره شدن به تو جز تیره شدن همه امید ها و آرزوهایم چیزی ندیده ام     ِ   باز هم تو را در میدان دیدم نشانده ام   . راستی چرا در کتاب

زدگی من    ِ    درس تصمیم کبری نیست  تا معنای تصمیم  و استواری  اراده را به من بیاموزد  ؟ هر وقت خواستم وجودم را بدون تو

طرح بزنم     ِ    همه مداد رنگی هایم گم و گور شد   . هر وقت خواستم    تو را صحنه دلم پاک کنم      ِ    همه پاک کن های دنیا بی اثر

شد   . هر وقت خواستم کینه ها و دلخوری هایم از تو را تیز کنم     ِ   همه تراش ها  کند و بی خطر شد . تا خواستم زیر اشتباهاتت را خط

بکشم و جریمه ات کنم    ِ   خودکار قرمزم مفقودالاثر شد . تا خواستم بدی هایت را اندازه بزنم     ِ  همه خط کش ها خرد و شکسته شد  .

پس چرا وقت نوشتن از تو جوهر خودکارم تمام نشد  ؟

تو بگو تا کی قلبم را با تو تقسیم کنم و در زندگی منهای تو بمانم   ؟  تا کی دیگران را به ضرب ایراد برانم و در من به علاوه تو

بمانم  ؟ تا کی عقربه های کوچک و بزرگ ساعت را دنبال کنم تا زمان دوریت را کوتاه کنم ؟ تا کی تو خشمت را بروز دهی  و من

گریه های شبانه ام را بروز دهم  ؟ تا کی به عشق نازیدن به تو    ِ   نازیدن به دیگران را در پیش بگیرم   ؟

چه کار کنم تا نمونه تو باشم  ؟ از روی غلط هایم چند بار بنویسم تا تو ماه و ستاره رنگین عشق و اعتماد بر دفتر قلبم بچسبانی   ؟ چه

کنم تا به هزار آفرین ات نایل شوم  ؟ تا کی در جا بزنم تا تو قبول کنی ؟ 

کوله پشتی خاطراتم سنگین است . شانه های نحیف من     ِ    بدون تو    ِ   طاقت تنها کشیدن اش را ندارد .  نمی خواهی در راه مدرسه

عشق    ِ یک بندش را تو بگیری و کمکم کنی ؟

قهر قهر را تو شروع کردی و من تا روز قیامتش را بر زبان نیاوردم .هر دو مقصر بودیم .  هر دو بد بازی کرده بودیم . اما همه کاسه

کوزه های تقصیر را بر سر من شکستی . هر چقدر در پی ترمیم بودم تو در پی تخریب بودی .   این بود که همه ساخته ها ویران

شد  !   خواستم از نو بسازیم ویرانه ها را     ِ اما تو هر دو پایت را در کفش یکدندگی کردی  .

چارچوب بدنم  هنوز بر پاست    ِ اما   ِ  با تکیه بر دیوار ! مگر دوست نداشتی تو به آن تکیه کنی ؟ قلبم درون سینه ام سنگینی می کند   .

دیگر توان حملش را ندارم . همیشه نگران سوختن وجودم بودی . یادت هست ؟ حال بدون تو   ِ   احتمال سوختن  قلبم  خیلی بیشتر از

وجودم است .

همین دیروز ها بود که     گفتی خسته ای    ِ  خسته از  زندگی   ِ  خسته از  من  و خسته از همه چیز     ِ  حتی خسته از  خستگی   . . . ! گفتی که

زندگی برایت تکرار مکررات پوچ و بی معنا شده   و دیگر دیدن خورشید مجذوبت نمی کند  . گفتی . . . گفتی . . . گفتی . . . 

می دانم خسته ای     ِ اما نپرسیدی که من چطور ؟ نپرسیدی  که آیا من هم از زندگی خسته ام  ؟  نپرسیدی که آیا من هم به آخر خط

رسیده ام  ؟ نپرسیدی که آیا من هنوز هم بهار و زمستان را دوست دار م   و طلوع و غروب خورشید برایم جذاب است ؟ بگذار برایت

بگویم که من هم مثل توام   . . .  اما نه  ! بدتر  . . .  

دلم برایت تنگ شده  . دلم برایت تنگ شدهههههههههههههههههههه

  روزای خیلی طلایی یادته ؟روزای ترس از جدایی یادته ؟

چشم نازت مال من بود یادته ؟دیدن من غدغأ بود یادته ؟

روزگار قهر و آشتی یادته ؟ هیچ کس و جز من نداشتی یادته ؟

رویاهای آسمونی یادته ؟ قول دادی پیشم بمونی یادته ؟؟؟؟؟

پنهونی سر قرارا یادته ؟ تأخیرا توی بهارا یادته ؟

دستاتو می خوام بگیرم یادته؟ راستی بی تو من می میرم یادته ؟

کلبه کوچیکمون یادته ؟ خاطرات توی دفتر یادته ؟

زیر اون درخت شاتوت یادته ؟با دو تا شاخه گل یاس یادته؟

چیزی خواستیم از خدامون یادته؟ مستجاب نشد دعامون یادته؟

چشمون زدن حسودا یادته؟ چشامون شد مثل رودا یادته؟

گفتی ما باید جدا شیم یادته؟ گفتی باید بی وفا شیم یادته؟

یه دفعه ازم بریدی یادته ؟ خط رو اسم من کشیدی یادته؟

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 14:27  توسط پژمان   | 

دلم براي كسي تنگ است كه ‍‍؛

   
 دلم براي كسي تنگ است كه ‍‍؛
 
 
آفتاب ِ صداقت را به ميهماني ِ گلهاي باغ مي آورد وگيسوان بلندش را به
 
 
بادها ميداد ودستهاي سپيدش رابه آب  مي بخشيد ...
 
 
 دلم براي كسي تنگ است كه ؛
 
 
همچو كودك ِ معصومي دلش براي دلم مي سوخت و مهرباني را نثارمن
 
 
ميكــــرد ...
 
 
 دلم براي كسي تنگ است كه ؛
 
 
تا شمال ترين ِشمال ودر جنوب ترين جنوب ، هميشه .. در همه جا ... با
 
 
من بود .....
 
 
كسي كه   بود با من و  بي من ماند ...
 
 
كسي كه .... من خیلی دوستش دارم
+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 14:22  توسط پژمان   |